![]() |
![]() |
|
| تحلیل سینمای ایران و جهان با هدف رسیدن به یک تئوری سینمایی متناسب با سینمای ایران |
|
به بهانه جشنواره فجر:
سیزده: (قسمت اول)
اولین باری بود که فضای جشنواره رو میچشیدم. آنچنان باد سردی میاومد که تا فیه خالدون
آدم یخ میزد ؛ (به آتیش گرفتن های امروزش در). یادش به خیر. واقعآ که چه قدر خل و چل
بودیم . یه مشت دله دیوونه که برای دیدن فیلم " ایثار " روی پرده سینما ، اونهم به زبان
اصلی ؛ ( یا حضرت مخ ) ، دو ساعت روبروی سینما عصر جدید صف میکشیدیم. اون
زمان کلی حس هنرمند بودن برمون داشته بود و مثل همۀ هنرمندان اصیل ایرونی موهامون
رو بدون اینکه یه شونۀ کوچولو بهشون بکشیم ؛ تا روی شونه هامون بلند کرده بودیم ؛ (هر
که مویش بیش فضلش بیشتر). واقعآ افت داشت که کسی بتونه زاغ سیاهۀ دک و پوز
خوشکلمون رو چوب بزنه. خلاصه اینکه صورت نگو مو بگو. ...
هنوز به صف طولانی هنرمندان نازنینی که بَلا نسبت شما مث سگ تو صف میلرزیدن
نرسیده بودم که یکی از همکلاسی های نازنینم رو دیدم که اوایل صف ایستاده. قند که چه
عرض کنم ؛ شیرینی دانمارکی ( ببخشید شیرینی گل محمدی ) تو دلم آب شد. خودم رو زدم
به اون راه و زرتی پریدم اول صف و کنار دوست عزیزم ایستادم و بیخیال از بد و بیراه
جماعت پشت سر( که گهگاهی از حد شرع و عرف هم خارج میشد) با رفیق شفیق مشغول
بحث راجع به میزانسن های تارکوفسکی فقید شدیم. راستش اولش یه خرده احساس شرم کردم
؛ از اینکه میون این همه هنرمند باکلاس ، که با کلاه بِرِه و کیفهای رو دوش انداخته و
نگاههای عاقل اندر سفیه ، بسیار منظم در صف ایستاده بودند ، به خودم اجازه دادم که یک
عمل غیرمتمدنانه انجام بدم . اما عشق جشنواره همه این مسائل رو تحت الشعاع خودش قرار
میداد.
رفیق شفیق من که ساعت های اولیه صبح تونسته بود رتبه دوازدهم رو توی صف کسب کنه
؛ کتاب " تصاویر دنیای خیالی " بابک احمدی" رو گرفته بود دستش و موقرانه به اون زل
زده بود. میتونم قسم بخورم که معنی یه جمله ش رو هم نمیفهمید. پای بی مرامی من نذارید
ولی خدا وکیلی بی استعداد ترین بچه کلاس بود. در هر حال به یمن وجود ایشون ما هم رفتیم
تو صف و شدیم نفر سیزدهم. اَی بخشکی شانس. این عدد نحس تا همین الان دست از سر من
برنمیداره. ...چیه؟ ... حتمأ فکر کردید بلیط گیرم نیومد. ... اشتباه نکنید. ... فکر کردید با این
نشانه گذاریهای احمقانه قصه به این قشنگی رو خراب میکنم؟ ... . اتفاقأ بعضی وقتها همین
عدد سیزده کلی خوش اقبالی برای آدم میاره. باور نمیکنید هنوز از فکر اینکه این عدد سیزده
بد شگونه و حتمأ آه پشت سری ها یقه منو میگیره و بلیط گیرم نمیاد ؛ بیرون نیومده بودم که
چشمم افتاد به یک دختر خانم محترم که روبروی من ایستاده بود و به شکل خاصی به من
خیره شده بود. یکدفعه شیرینی گل محمدی که چه عرض کنم نیزاری از شکر کوبایی نه که
توی دلم آب بشه ؛ رویید. نگاهش دقیقأ شبیه نگاه اینگرید برگمن بود به همفری بوگارت توی
فیلم کازابلانکا. باور کنید راست میگم. اینقدر این نگاه گرم و عاشقانه بود که از حرارتش دلم
میخواست همۀ لباسام رو درآرم و بپرم تو استخر آب. نمیدونم چند ثانیه ، دقیقه یا شاید ساعت
این تلاقی نگاه طول کشید ولی خوب یادمه چیزی که دوباره من رو به فضای جشنواره
برگردوند ؛ فشار وحشتناک پشت سری هام بود که برای به دست آوردن بلیط به هیچ
دیارالبَشری رحم نمیکردند. تازه متوجه شدم که باجه فروش بلیط باز شده ومتصدیش داره
بلیط میفروشه. نه راه پس داشتم نه راه پیش. فقط سعی میکردم هر جور شده میون این فشار
عظما که از عقب و جلو به من وارد میشد مقاومت کنم و بتونم لا اقل تعادل خودم رو حفظ
کنم. الهی کور شه چشام و کاشکی اصلأ نگاهم به نگاه اون دختر خانم محترم نیافتاده بود که
حالا بخوام جلوی همون نگاه عزیز اینجوری ضایع بشم. بیشرفا به خاطر یک بلیط حاضر
بودن آدم بکشن. بین دو راهی گیر کرده بودم : از یه طرف دلم میخواست حتمأ این فیلم استاد
بزرگ سینمای فلسفی رو روی پرده عریض سینما (سالن شماره 3 عصر جدید؟؟؟) ببینم و از
قافلۀ فخر فروشان آبدوغ خیاری جامعۀ هنری عقب نیافتم ؛ از طرف دیگه داشتم زیر فشار
جماعت هنری و بیش از همه نگاه تیز اون دختر خانوم محترم لِه که نه ؛ ذوب میشدم.
سرتون رو درد نیارم . بالاخره به هر بدبختی بود بلیط رو گرفتم . باور نمیکنید اما من دقیقأ
آخرین نفری بودم که بلیط گیرش اومد. خیلی جالبه. تو دلم گفتم : ای وَل عدد سیزده. کلی ذوق
کرده بودم. واقعأ ارزش اون همه فشار رو داشت. اما هیچ وقت نگاه و حرفای رکیکی که
پشت سری من در اوج عصبانیت به من گفت یادم نمیره. اصلأ هم بهتون نمیگم چی گفت.
چون هم سرتون رو اَلَکی درد میآرم هم اینکه بیشتر از این نمیخوام پیشتون ضایع بشم. ...
یکدفعه به یاد نگاه اون دختر خانوم محترم افتادم. سخت ترین تصمیمی که در طول عمرم
گرفتم : آیا دوباره روی نگاه کردن به اون چشمهای عمیق رو داشتم؟ نه ... کار من نبود.
اصلأ روم نمیشد بعد از پشت سر گذاشتن اون حادثه فجیع در جلوی نگاه اون دختر خانم
معصوم به چشاش نگاه کنم. سریع خودم رو میون جمعیت انداختم تا برم توی سینما. اما
درست در لحظه آخر دل صاومرده من کار خودش رو کرد. نگاهم رو به عقب برگدوندم تا
برای بار آخر ببینمش. نگاهش مهربونتر شده بود وبا یه لبخند زیبایی که توی عمرم تجربه
نکرده بودم مستقیم به من خیره شده بود. شکر کوبایی اصل که چه عرض کنم عسل بهشتی
سراسر وجودم رو سرشار شیرینی کرد. ... برگشتم.
(جالبه بدونم که هر کسی چه تصوری دربارۀ آخر این ماجرا داره. حتمأ آخرش رو حدس بزنید و برام بنویسید.) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط زرتشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
میخواستم تنها از سینما بنویسم اما درد مردمانم و سایه سیاه سرزمینم مانعم شد. سینمای نوین تنها در زهدان جامعه ای نوین شکوفا میشود. ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
سینمای ایران سینمای جهان شعر یادداشت و مقاله داستان کوتاه |
|
RSS
|