![]() |
![]() |
|
| تحلیل سینمای ایران و جهان با هدف رسیدن به یک تئوری سینمایی متناسب با سینمای ایران |
|
عیدی وبلاگی: در همین مدت کوتاهی که از عمر وبلاگم میگذره ، بر خلاف همه دوستانی که معتقدن دوستی های وبلاگی یه جور دوستی مجازیه ، ناب ترین دوستی ها رو در میون همین وبلاگ های نازنین تجربه کردم. دوستی وبلاگی خارج از اینکه تو رو مجذوب چهره ها ، پوششها و مسائل ظاهری دنیای قاراشمیش امروزی کنه ؛ تو رو مستقیم به روح و تفکرات عاشقانی از جنس خودت ، از همونهایی که به عشق قلم و جستجوی حقیقت مینویسن ؛ پیوند میزنه. به هر حال به لطف حضور گرم دوستان عزیزم که توی این مدت با هم پیوند وبلاگی بستیم و به بهانه نوروز 1386 خواستم یه عیدی وبلاگی نا قابل بهتون داده باشم. فکرم این بود که با اسم وبهای عزیزتون یه شعر بگم . خیلی هم سعی کردم. ولی چون اصلآ شاعر نیستم ؛ نتیجه کار این شد که میخونید. امیدوارم بی ذوقی من رو به بزرگیتون ببخشید. برای اسم وبتون لینک هم گذاشتم تا با کلیک روی اون بتونید وارد وبتون بشید. از دوستان وبلاگ نویس سینماییم هم به دلیل اینکه حتی اگر حافظ شیرازی هم بودم ؛ نمیتونستم اسم وبشون رو وارد این شِبه شعر کنم پوزش میخوام. ضمنآ بخشهایی که در [ ] آمده اند هیچ ربطی به این شاهکار هنری ندارن. پیشا پیش سال سبز، شیرین ، شاد ، و با شکوهی رو براتون آرزو میکنم.
دوباره نو خواهم شد نوروز را به هفت سینِ ستم سِجن سگ دو سیلی سادگی وسراب جشن میگیرد. دوباره نو خواهم شد آنگاه که صلح جهان از پشت مردمک رویا بین ها وبه ساز عشقولانه ی ناقصات العقول شهر به سو تفاهمی اتمی، مصلوب میشود. [ خفه بشید الهی با اسم این وبلاگاتون. خفه شدم تا این تیکه رو گفتم.
دوباره نو خواهم شد آنگاه که هیچ سفره ی سال نویی ماهی بزرگی را به معده ی نوادگان کل قربون هدیه نخواهد داد. [ تا دفعه ی دیگه به اسم من نظر ندید این را کدام دست در کدام کتاب نوشت ؟ که زندگی به فاصله ی تلخی یک نخ سیگار میآید میرویاند میمیراند. و میرود.
و آن که بود که میگفت: همیشه یکی بود ... که یکی نبود راست میگفت. چرا که آنگاه که زیر پوست شهر با صدای پای عشق نوشته های عاشقانه ام را چال میکردم ؛ در کنار پنجره سبکی تحمل پذیر هستی را نفس میکشید.
راستی شما را و شراب ؛ امسال دیگر به ساز کدام نی پرست عاشق و به ساغر کدام ساقی دوباره نو توانم شد؟
راستی را شما را و خدا دوباره نو توانم شد؟ .............. .............. .............. دوباره نو خواهم شد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط زرتشت |
|
|
جها نست شادان به پندار نیک
زپندار نیک است گفتار نیک
چو گفتار و پندارتان نیک شد نیا ید ز تو غیر کردار نیــک همیشه از خود پرسیده ام : از چه پیش از آن که بدانم ؛ دینم را برگزیدند؟ و از چه کنون که میدانم ؛ محکوم به پذیرش آیین پدر باشم؟ وهر چه بیشتر به مشکلات عدیده جامعه لجنمال امروزمان دقیق میشوم ؛ این نکته بیشتر در من قوت میگیرد که راه نجات ما تنها در یک چیز نهفته است ، بازگشت به آیین پاک نیاکانی : دین اشو زرتشت. اگر چه چنین ادعایی نیاز به براهینی مستدل و برخاسته از اراده وتفکرعمیق انسانی دارد ؛ اما شاید بیش از بیان هر علت و معلولی ، شناخت نگرش و دیدگاه زرتشت به هستی و جهان آفرینش و بررسی تطبیقی آن با مشکلات عدیده جامعه امروز ایرانی ، گواه صادق این ادعا باشد. بهتر است از سوگنامه فردوسی درباره فرهنگ ایران آغاز کنیم : همانا که آمد شما را خبـــــــــــر؟ که ما را چه آمـــد ز اختر به سر؟
از این مارخوار اهرمن چهرگان ز دانـایـی و شــــرم بی بهرگـــان
ازاین زاغ ساران بی آب ورنگ نه هوش ونه دانش نه نام ونه ننگ
هم آتش بمــــردی به آتشــکــــده شدی تیره نوروز و جشن ســــــده
ز پیمـــان بگردند و از راستـــی گرامی شود کــــژی و کـــا ستــی
پیاده شود مــــردم جنگجــــــوی سوار آنک لاف آرد و گفتگـــــوی
شود خوارهرکس که بود ارجمند فرومایه را بــخــت گردد بــلـــنـــد
پراکنده گردد بــــــــدی در جهان گزند آشــــــکار و خوبی نهــــان
نشان شــب تیــــره آمـد پــــدیــــد همی روشنــایی بخواهد پــــریــــد
رباید همی این از آن ، آن از ایـن ز نـفریـــن ندانـنـد باز آفریـــــن
نهــــان بدتـــــر از آشکارا شـــود دل شاهـشـــان سنگ خـــــارا شود
بد اندیش گـــــــردد پدر بر پســــر پسر بر پـدر همچنین چـــاره گـــر
شود بنده بی هنر شهــــــریــــــار نــژاد و بـــزرگـــی نیاید به کـــار
همه گنـــــــج ها زیر دامـــن نهند بمیرند و کوشــــش به دشمن دهند
زیان کســـان از پی سود خویــش بجویـنـد و دین اندر آرند پـــیـــش
بریزند خـــــــــون از پی خواسته شـــود روزگـــار مهـان کاســتـــه
ز شیر شـتــر خوردن و سوسـمار عرب را به جایی رسید ست کـــار
که تـــــــــاج کیـــانــــی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفـــــو
پر از درد دیدم دل پارســـــــــــــا که اندر جهــــان دیو بود پادشــــاه
نمانیم کین بوم ویـــــــــــران کنند همی غارت از شهر ایـــــران کنند
نخوانند بر ما کسی آفـــــــــــرین چو ویران بود بوم ایــــران زمیــن
دریغ است که ایران ویران شود کنام پلنگـــــــــان وشیــــــران شود
همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که ایــــران به دشمن دهیم
چو ایران مباشد تن من مبــــــــاد در این مرز و بوم زنده یک تن مباد
چه این شعر را منتسب و چه متعلق به حکیم فردوسی بدانیم ؛ مرثیه حماسی غنی و غمبار دیروز و نمونه بارزی از مشکلات امروز ایران است. مرثیه ای بر ردای فرهنگی غنی و در خور توجه که به دلیل پاره ای از مفاسد دربار وکژیهای موبدان ساسانی به چشم بر هم زدنی به دست پاره ای عرب بیابانگرد و محصور در جهالت ، به باد فنا رفت. حمله اعراب به ایران بی هیچ تردیدی بزرگترین شوک تاریخی بر پیکره فرهنگ ایرانی بود که هنوز که هنوز است از شوک آن خارج نشده ایم. شوکی بیمارگون و خلسه آور که سا لیان سال ما را مرثیه خوان وطن مرده ی خویش کرد. بارها از خود پرسیده ام که مگر دین اشو زرتشت چه کم داشت که میبایست به آیین اسلام میگرویدیم؟ و به راستی چرا اسلام میبایست همیشه در طول تاریخ به زور شمشیر در اقصی نقاط جهان پراکنده شود؟ ... تبلیغ به ضرب شمشیر؟؟؟ ... این است خواسته الهی؟؟؟ ... و مگر نه که خود او میفرماید: لا اکراه فی الدین.؟... معتقدم که هر فرهنگ و مردمی ، همانگونه که به لباس و زبان و تاریخ مشترکی شناخته میشوند ؛ نیاز به دین و آیینی متناسب با خود نیزدارند. به بیانی بهتر، آنچنان که آیین بودایی نتیجه و دستآورد فرهنگ خاور دور و متناسب با فرهنگ و ویژگیهای نژاد زرد است و آیین مسیحیت با توجه به روح و روان انسانِ رشد یافته در آب و هوای مدیترانه ای و انسان غربی پا به عرصه ظهور نهاد ؛ بی هیچ شکی دین اسلام هم مختص به قوم عرب و فرهنگهای مشابه آن است. ( البته این مفهوم به هیچ وجه مفهومی مطلق نیست. یعنی هیچ ایرادی ندارد که یک آمریکایی پیرو آیین کنفوسیوس شود و یا یک ژاپنی گرایش مسیحی داشته باشد. بیشک مسائل جامعه شناختی معانی عام و مطلق ندارند. ) حتی با نگاهی گذرا به ویژگیهای فرهنگی و قومی ایرانی متوجه میشویم که انسان حساس و لطیف ایرانی کمتر شباهتی به انسان خشن و زمخت عرب و پرورش یافته در صحراهای خشک و لم یزرع عربستان و کشورهای مشابه دارد. ودر نگاهی گذراتر درمیبابیم که به راستی هیچ آیین و مسلکی بهتر از آیین اسلام نمیتوانست قوم جاهل و عقب مانده عرب را به صراط المستقیم الهی رهنمون کند. واقعیت این است که با ظهور اسلام در عربستان ، عرب بادیه نشین به اندازه هزار سال به جلو حرکت کرد و حقیقت تلخ آنکه با ورود همین آیین به ایران ، فرهنگ ناب پارسی به همان میزان دچار رکود و سرخوردگی شد. به عنوان مثال برای عرب جاهلی که دختران نوزاد خود را زنده به گور میکردند و موجودی به نام زن را حتی ازاولین حقوق الهی که همان حق حیات و زندگی است ؛ محروم میکردند ، پذیرش اینکه : " مرتیکۀ گاو، زن هیچی هم نباشه ؛ نصف مرد که هست!!! " ، یک جهش بزرگ تاریخی در مغزهای فاسد و پوکشان محسوب میشود. اما از سوی دیگر پذیرش همین آیین برای ملت و قومی که سالیان سال بنا بر آیین پاک نیاکانش و موهبت برخورداری از مهربانترین پیامبر الهی ، "اشو زرتشت" ، هیچگونه شک و شبهه ای در برابری حقوق زن و مرد نمیبیند ؛ یعنی یک فاجعه عظیم و پسرفتی هزار ساله. نمیخواهم به بیراهه بروم اما دقت کنید به نوشته های خانم پروفسورهاید ماری کخ در کتاب " از زبان داریوش" و نگرش فرهنگ ایرانی در دو هزار سال پیش به جایگاه و شأن زنان در جامعۀ پارسی : " در شاهنشاهی بزرگ داریوش با حقوق یکسان زن ومرد سر و کار داریم ؛ حقی که هنوز در اروپای سده بیستم برای بدست آوردنش مبارزه میشود. برابری دستمزد و جایگاه زن و مرد در این دوره ، حتی در سرزمین های ساتراپ نشین ایران ، مورد پذیرش همه گاه نویسان است. امکانات آموزشهای هنری و مهارت های حرفه ای ، برای زن و مرد یکسان بوده است. از نوشته های گلی به جامانده از آن دوران چنین بر میآید که زنان به پستهای مهم میرسیده اند. ...." با توجه به این جملات و یادآوری هجوم وحشیانه اعراب به ایران و اشاعه فرهنگ عقب مانده خود به جامعه فرهیخته ایرانی ، به یاد شعر " عقاب" مرحوم دکتر پروی ناتل خانلری میافتم. آنجا که کلاغ پلشت گند خوار، عقاب تیز چنگ اوج نشین را به شیوه زندگی پلشتی خود دعوت می کند. دکترخانلری در وصف حال عقاب در چنان لحظه ای چه زیبا سروده است: عمر در اوج فلک برده به سر دم زده در نفس باد سحــــــــر ابر را دیده به زیر پر خویـش حیوان را همه فرمانبر خویش بارها آمده شـــــــــادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر سینۀ کبــک و تــذرو و تیهـــو تازه و گــرم شده طعمـــــۀ او اینک افتاده به این لاشه و گند بـــایـــد از زاغ بیامــوزد پند بوی گندش دل و جان تافته بود حــــال بیماری دق یافتــــه بود گفتم که هرقوم و فرهنگی نیاز به آیینی متناسب با رشد فکری و خصوصیات ژنتیکی خود دارد و بر همین مبنا خداوند در زمان و مکانهای مختلف ، بنا بر نیازهای خاص جوامع بشری ، پیامبران و ادیان متفاوتی برای سعادت و بهروزی جوامع بشری نازل کرده است. پس هدف اصلی نزول آیه های وحی بر جوامع مختلف ، نیاز آن جامعه به هدایت و روشنگری الهی است. دلیل عمده این امر که همه پیامبران الهی در میان جوامع عقب مانده ( ازلحاظ فکری) ظهور کرده اند هم چیزی به جز نیاز آن جامعه به هدایت نبوده است. چنانچه هیچ گاه پیامبری در یونان باستان به ظهور نرسید. چرا که با وجود فلاسفه بزرگی همچون سقراط و ارسطو و... که به کمک عقل و استدلال تا یک قدمی کشف اثبات عقلانی خدا پیش رفته بودند ؛ یونان باستان نیازی به روشنگری الهی نداشت. ویا شاید اینبار خداوند ، رسولان خود را به هیئت فلاسفه بر یونان نازل کرده بود. و آیا به راستی پذیرش مرگ و سرکشیدن جام شو کران به بهای اعلام حق آزادی فکر و جاودانه کردن آن در تاریخ بشریت ، گواهی بر رسالت دیگرگونۀ سقراط نیست؟ به قول " ویل دورانت " : بدبخت کسی که بخواهد مردم را زودتر از مدتی که بتوانند بفهمند ، تعلیم دهد. " به عبارتی دیگر پیامبران الهی در دوران کودکی تمدن بشری ، در حکم مادری که دلسوزانه دستهای کودک خود را میگیرد تا به او راه رفتن بیاموزد ؛ به رنجی عمیق و دردی جانکاه ، برای رشد فکری جامعه خود کوشیدند. و آنگاه که دیگر این کودک خود توان راه رفتن ، جستجو و تشخیص نیک و بد را یافته بود ؛ نبوت خاتمه یافت. قرعه ختم نبوت به نام محمد زده شده بود ؛ آنهم در میان قومی که آخرین بازماندگان قافله معرفت بودند. قوم عرب جاهلتر از آن بود که با مهر و دوستی و عطوفت عیسوی به چارچوب اولیه معرفت هدایت شود. به جز بنی اسرائیل ، هیچ قومی به اندازه قوم عرب ، پیامبر خود را آزار نداد. اولی از سر طمع و دومی از روی جهالت. خداوند به جزای ناسپاسی اولی را آوارگی بخشید و دومی را برادرکشی. دو قومی که تمامی منازعات کنونی جهان بشریت نیز از اختلاف آنها نشأت میگیرد. عرب آنچنان محمد را آزرد که فریاد برآورد: عرب از من است و من از عرب نیستم. و تا آنجا که خداوند میفرماید : " اعراب در کفر و نفاق از دیگران سخت تر و به جهل و نادانی احکام خدا سزاوارترند. " ( سوره توبه - آیه 97 ) ... پس خداوند برای نخستین باردر طول تاریخ ادیان الهی ، به آخرین رسولش فرمان میدهد که بر روی قومش شمشیر بکشد. اما شمشیری که بنا بر فرمان الهی تنها باید برای کفار و مشرکین از نیام کشیده میشد ؛ در دوران خلیفه دوم ؛ باز هم از سرجهالت قوم عرب بر سر مردمانی فرود آمد که خود از اولین اقوام یگانه پرست تاریخ بشری بودند : مردم نجیب پارسی. فریادهای "علی" هم بر این قوم مجنون کارگر نشد و به زور شمشیر، مردمان پارس از آیین زرتشت روی برگردانیدند؛ اگر چه دلشان با او بود. شمشیری که خداوند به پیامبر خود بخشید ؛ به دست غاصبان خلافت و به ناحق و از سر جهالت و بدون اذن الهی ، بر سر مردم و آیینی کشیده شد که بعدها بهترین و بزرگترین خدمات را به آیین اسلام ارائه کردند. شاید بهتر باشد که گفته "ویل دورانت را اینگونه بنویسیم : " بدبخت مردمی که بسیار دیرتر از مدتی که باید بفهمند ؛ آگاه شوند." ... یکبار دیگر شعر عمیق فردوسی را بخوانیم. ... در پست بعدی با اشاره به ویژگیهای کلی آیین زرتشتی ؛ دلایل نیاز جامعه امروز ایرانی به بازگشت به سوی این آیین را توضیح خواهم داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط زرتشت |
|
|
بدون عکس: "من به درخت آینده معتقدم نه به نهال دیروز." جبر و اراده: با عزیزی در رابطه با عمیق ترین بحث فلسفی بشریت مباحثه میکردیم ؛ ساعتها و گاه شاید سالهای عمرمان را. نتیجه: آنجا که بحث از" باید " هاست اراده الهی است که فرمانروایی میکند و آنجا که بحث از " چگونگی " هاست ؛ اراده انسانی. باید اقرار کنم که اولین باربود که به چنین نتیجه ای رسیده بودم. مباحثه همیشه لذتبخش است بویژه برای آنانکه که تشنه حقیقتند و رهایی را فریاد میکشند. اما من پرسشس بی پاسخی داشتم : " چگونگی " ها را آدمی چگونه اختیار میکند؟ آیا "چگونگی" ؛ متغیری از " باید " های اجتماعی و " نباید "های فطری نیست؟ به معنای دیگر آیا انسان همیشه وابسته " باید" ها و" نبایدهای " ساختگی اجتماعی و فطری نیست؟ ... این سـؤال بی پاسخ ماند و دوست عزیز من ؛ " من" را به جبرگرایی و بی ارادگی متهم کرد. گفتم: احمد کسروی را میشناسی؟ گفت: آری !!!!... گفتم: کسروی قدمتی صد ساله در تایخ روشنفکری ایران دارد و حضرت حافظ را که قدمتی پانصد ساله در دوران منورالفکری پارسی دارد به اتهام جبر گرایی در هم میکوبد. ... کدام را میپسندی؟ حاففظ هزاره را یا کسروی سده؟... گفت: کسروی. ... مکث کردم. آیا تفکر حقیقی بشری چیزی جز این از من میخواست؟ ... گفتم: اراده انسانی برتر است یا حقیقت الهی؟ .... گفت:اراده انسانی. مکث کردم. آیا حقفیقت را توان مکث کردن نیست؟ ... فریاد کشیدم: یادم هست هشت ساله بودم که در سریالی تلویزیونی چنگیز متولد شد. در دستان کودکیش خون بود. آیا اراده الهی نمیدانست که او روزی چنگیزی خونخوار خواهد شد؟ ... گفت: میتوانست که چنگیز نباشد. ... غرق اندیشه بودم: جبر یا اختیار؟ ... انسان را به کدام حکم به مسلخ جهنم باز میکشانند؟ ... اگر که جهنمی باشد؟ ...جبر یا اختیار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط زرتشت |
|
|
سیزده ( قسمت دوم ) : چیه؟ ... باز هم که من رو خر فرض کردید. مگه نگفتم با این نشانه گذاریهای احمقانه داستان به این قشنگی رو خراب نمیکنم. بهتون بر نخوره ولی خیلی آی کیوتون پایینه که فکر کردید بعد از تحمل اون فشار عظما و کلی بد و بیراه شنیدن و ضایع شدن ؛ اون بلیط نازنین رو دو دستی پیشکش اون دختر خانوم میکنم. آخه دیوونه ها اگه بلیط رو میدادم به اون بعدش خودم چه خاکی به سرم میکردم؟... بگذریم داشتم میگفتم. ... برگشتم. دیگه شکی نداشتم که از من خیلی خوشش اومده ( ای ول اعتماد به نفس) . رفتم کنارش ایستادم. ولی مگه میتونستم حرف بزنم؟ لالمونی گرفته بودم. مثل بید بگم ، کم گفتم ؛ ولی باور کنید مثل دیاپازونی که از صدای رضا زاده به ارتعاش در اومده میلرزیدم. خاک تو سر دهاتیم بکنن همیشه تو گفتن جمله اول مثل خر تو گل گیر میکردم . آخه چی بگم؟ یه دفعه یاد اون جمله همیشگی افتادم : " ببخشید میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ " ... نه. خیلی چیپه. ضایع است. سریع میفهمه بچه شهرستانی هستم و تازه اومدم تهران. باور کنید چهار صد جمله مختلف از تولستوی و داستایوفسکی و ... تو ذهنم رژه رفت تا نمیدونم چی شد که آخرش باز هم رسیدم به همون جمله کلیشه ای و احمقانه. دل رو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. خیلی متین و شمرده گفتم: با همون لبخند دیوونه کننده ش و با همون نگاهی که پوست و استخوون روح آدم رو میلرزوند گفت: - آره. ... یادتون نمیاد؟ کف کرده بودم. اول از همه از صدای زیبا و با وقارش و دوم از اینکه الکی الکی یه چیزی تو هوا گفته بودم درست از آب در اومده بود. مغزم رو زیر و رو کردم ببینم کجا دیدمش. خلاصه هر چی این پوکدونی رو به کار انداختم یادم نیومد. آخه مگه میشه من چنین فرشته ای رو دیده باشم و از ذهنم پاکش کرده باشم؟ خیلی محترمانه با کلی تعجب گفتم : - متأ سفم. ... یادم نمیاد. ... قبلأ کجا زیارتتون کردم؟ میدونید چی گفت؟ ... حالا نمیخواد به مختون زیاد فشار بیارید. قبلأ یه بار همه تون رو تست کردم. میدونم همه تون آی کیوتون صده . خیلی محترمانه گفت: - .................... جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اِه . ... با خودم فکر کردم : " مگه میشه؟... چرا یه دفعه اینجوری و با این جدیت گفت جهنم؟... بچه پررو . یه خرده نگاهش کردم چی به خودش گرفته. تازه اصلأ از اولش اون داشت من رو با نگاش قورت میداد. ولی بیخیال نباید کم بیارم." سریع از شوکی که به من وارد کرده بود ؛ اومدم بیرون و با یه لبخند ملیح گفتم: - اِه ... چه جالب... یادم اومد. ... جهنم ، طبقه دوم بود. ... البته شما از طبقه هفتم اومده بودید. آره آره خوب یادم میاد که یه طناب بزرگ بسته بودن به موهاتون و از سقف آویزونتون کرده بودن. ... جرمتون چی بود؟ ... آه یادم اومد : بد حجابی. ...خوشحالم که دوباره میبینمتون . ... چند وقته برگشتید؟ - برنگشتم ؛ دارم توش زندگی میکنم. ... البته فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید. ... چون تا اونجا که یادمه من فقط توی جهنم ناظر بودم و این شما بودید که برای گرفتن یه بلیط همه جور فلاکتی رو تحمل میکردید. باز هم لبخند زد ولی اصلأ لبخند زیبایی نبود. بد جوری زده بود توی ذوقم. بی معرفت صاف دست گذاشته بود رو نقطه ضعف من. ولی از حاضر جوابیش خوشم اومده بود.یه ته لهجه ی خاصی داشت. معلوم بود تهرانی نیست. نمیدونم چرا دلم به شکل غریبی میخواست حقیقت پشت پرده روحش رو کشف کنه. خندیدم. - شخصیت جالبی به نظر میرسید. ... البته به شرطی که شوق سینما رو با فلاکت اشتباه نگیرید. خندید و نگاه عمیق و معنا داری کرد وگفت: - ناراحت نشو. جواب شوخیت رو میخواستم بدم. - شما اهل کجایید؟ - جهنم. ... همشهری هستیم ؛ نه؟ و باز هم خندید. - بدم نمیاد همشهریتون باشم. ... راستی چه فیلمی رو میخواید ببینید؟ - شب نشینی در جهنم. وباز هم خنده ای بلندتر. مونده بودم بهش چی بگم. هر چی میگفتم جواب سر بالا میداد. نگاهم افتاد به ساعتم. کم کم باید فیلم رو شروع میکردن. میون دو راهی گیر کرده بودم. نه دوست داشتم یه پلان از فیلم رو از دست بدم و نه دلم میومد از این دختر خانوم عجیب جدا بشم. یه خرده خودمو جدی گرفتم و گفتم: - ببخشید فیلم داره شروع میشه و من باید حتمأ ببینمش. میتونم بهتون شماره بدم؟ - من از کسی شماره نمیگیرم. - ... ولی هیچ چیز مطلق نیست. همیشه استثنا هم وجود داره. - بله . ... اما بهتون گفتم که ... فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید. - میتونم بپرسم چرا این فکر رو میکنید؟ نگاهی به ساعتش انداخت و یه خرده اطراف رو نگاه کرد و گفت: - من تا دو ساعت دیگه بیکارم . اگه دوست داری میتونیم تو این فاصله با هم باشیم. چه آزمون سختی. اصلأ دلم نمیخواست بعد از اون همه بدبختی فیلم رو نبینم. اما خواهش دل رو هم نمیشه نادیده گرفت. گفتم : - خوشحال میشم بیشتر با شما آشنا بشم. همه وجودم به لرزه افتاده بود. قلبم چهار نعل تو سینه میتاخت. حال غریبی داشتم. تا حالا هیچ دختری اینجوری مسخم نکرده بود. یه نگاه به بلیط سینما که تو دستام مچاله شده بود انداختم و بی درنگ گذاشتمش تو جیبم. صاف توی چشای هم خیره شده بودیم. هیچوقت اون نگاه از جلوی چشام پاک نمیشه. یه هاله اشک توی چشمهاش نشسته بود. خیلی آروم گفت : - بیست هزار تومن میگیرم. ... فقط هم یه بار. ... خونه که داری؟ انگار یه بمب هسته ای تو روحم ترکید. خشکم زد. باورکردنی نبود. آخه اصلأ بهش نمیخورد. ... بدون اینکه چیزی بگم راهم رو کج کردم. نمیتونستم دیگه بهش نگاه کنم. دوست نداشتم اون چشمها رو با یه تصور دیگه ببینم. آروم رفتم تو سینما. ولی همش روی پرده دو تا چشم میدیدم که یه هاله اشک پوشونده بودش و بی وقفه میگفت: " بیست هزار تومن میگیرم. ... " . دیگه هیچ وقت به هیچ نگاهی اعتماد نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط زرتشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میخواستم تنها از سینما بنویسم اما درد مردمانم و سایه سیاه سرزمینم مانعم شد. سینمای نوین تنها در زهدان جامعه ای نوین شکوفا میشود. ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |