![]() |
![]() |
|
| تحلیل سینمای ایران و جهان با هدف رسیدن به یک تئوری سینمایی متناسب با سینمای ایران |
|
ژک * به دانشجویان زندانی 18 تیر ـــــــــــــــــــ با صدای قار قار چند کلاغ از خواب بیدار شد. ساعت 6.30 صبح بود. پنجره اتاق را باز کرد . روی پشت بام همسایه که راه دیدن آسمان را سد کرده بود ؛ فوجی از کلاغها نشسته بودند. ترسید . پنجره اتاق را به سرعت بست. هنوز خوابش میآمد. شب قبل تا سر زدن سپیده تلفنی با کوروش حرف زده بود. یاد حرفای دیشب افتاد : - مگه چی دارم که واسه از دست دادنش بترسم ؟ - من ... ناسلامتی دیگه نامزدیم. - عشق بدون نون و آب یا به تنفر ختم میشه یا تحمل. دست و صورتش را شست . اما هنوز احساس تمیزی نمیکرد. قار قار کلاغها به شکل وحشتناکی روحش را میلرزاند. یک هفته ای میشد که مثل همه مردم از خانه به جز برای خرید واجب روزانه خارج نشده بود. ... کشور در آستانه ی جنگی بزرگ قرار گرفته بود. دولت تنها یک هفته فرصت داشت تا شرایط کامل جامعه بین المللی را بپذیرد. دیروز رئیس جمهور با همان لبخند کذایی همیشگی ، جامعه جهانی را تهدید کرده بود که ملت برای مبارزه با استکبار و تحقق آزادی تا آخرین قطره خون در برابر آنها مقاومت خواهند کرد. ... طاقت نیاورده بود ؛ شیشه تلویزیون را شکسته بود. ... رادیو دستیش را روی موج رادیو فردا تنظیم کرد و ناشتا نخورده سیگاری گیراند. - " صبح امروز تعداد زیادی از دانشجویان با تجمع در میدان انقلاب خواستار حقوق مدنی خود از قبیل شغل ، بیمه اجتماعی و آزادی بیان شدند. ... " دود سیگار از گلویش پایین نرفته ؛ سرفه شد . توی دستشویی خون بالا آورد. صدای زهر ماری کلاغها تمامی نداشت. دلش شور میزد. تلفن خانه کوروش را شماره گیری کرد . کسی گوشی را برنداشت. سه روز بود که دولت به دلیل کنترل نا آرامی های داخلی خطهای موبایل را قطع کرده بود. خواست لباسش را بپوشد برود میدان انقلاب . یادش آمد به دلیل اعتصاب عمومی ؛ هیچ اتومبیلی در سطح شهر تردد نمیکرد. ... خواست به مینا زنگ بزند تا با دوچرخه ی برادرش ، خودش را به میدان برساند ... بیفایده بود. ... سر کوچه نرسیده ، مأمورین امنیتی دستگیرش کرده بودند ... آخه توی شهر مرده ها زندگی میکرد ؛ لامذهب. تنها چیزی که قدغن نبود مردن و دم نزدن بود. این فکر خودش نبود ؛ حرفای کوروش بود که دیشب زده بود به سیم آخر: - این یه شروعه ... سپیده بزنه خبرش تو دنیا یپیچیده . هر چه فکر میکرد معنی این حماقت را نمیفهمید. همیشه به " هدایت " ایراد میگرفت که چرا قبل از خودکشی چند تا از این نکبتی ها رو به درک واصل نکرده بود. دیشب همین حرفش را زد توی چشمش؛ هیچی نگفت. هوای اتاق گرفته بود. ترسید لای پنجره را باز کند ؛ اول از فوج سیاه کلاغها که قصد رفتن نداشتند ؛ دوم از سوز سرمای زمستان که تا مغز استخوان آدم رسوخ میکرد. حال تهوع داشت. - " سازمان مرکزی دانشجویان متحصن در میدان انقلاب طی بیانیه ای اعلام کرد : در صورتیکه دولت به خواسته های حقوقی و مدنی آنها پاسخ ندهد به نشانه ی اعتراض ملی دست به خودسوزی دسته جمعی خواهند زد. دانشجویان مذکور که از صبح امروز ... " قبل از اینکه به دستشویی برسد ، بالا آورده بود. حتی زمانی که گوشی تلفن را گذاشت حرفهای کوروش را زیاد جدی نگرفته بود. یک لحظه آرزو کرد که همه ی اینها را خواب دیده باشد. هوای اتاق قابل نفس کشیدن نبود. با ترس گوشه ی پنجره را باز کرد. تعداد کلاغها زیادتر شده بود. متوجه شد که غالب کلاغها دور مرکزیت خاصی گرد شده اند. بیشتر خیره شد. هیچگاه کلاغی به این سیاهی ندیده بود. جثه اش به مراتب از دیگر کلاغها بزرگتر بود. پرهای سیاهش برق میزد . چشمانش را بسته بود و در حالت خلسه ی ویژه ای ، بی هیچ صدا و جنبشی ، در میان غوغای قار قار دیگر کلاغها ، انگاری مرده بود. ... ترسید. ... به سرعت پنجره را بست. دست و دلش با هم به لرزه افتاده بود. ناخواسته به سمت پاکت سیگارش رفت و سیگار دیگری گیراند. حال دق داشت. - " طبق آخرین گزارشات رسیده ؛ نیروهای امنیتی با شلیک هوایی و گاز اشک آور ، اقدام به متفرق کردن دانشجویان معترض کرده و تمامی راههای منتهی به میدان انقلاب را مسدود کرده اند. مقامات امنیتی تهدید کرده اند که در صورتیکه دانشجویان به تحصن خود پایان ندهند ... " طاقتش طاق شده بود. مانتوی چهارخانه ای را که با هم خریده بودند ؛ تنش کرد . روسری نپوشیده ؛ پشیمان شد. به یاد قولی که به کوروش داده بود ؛ افتاد. ... به قولی که داده بود ؛ نفرین کرد. ... چرا قسمش داده بود که امروز تحت هیچ شرایطی از خانه خارج نشود؟ ... مانتو را از تنش کند و به سمت کتابخانه رفت. دستنوشته های کوروش را در آورد. شعرهایش آرامش میکرد. همه ی شعرهایش را خواند ؛ با صدایی بلندتر از قار قار کلاغها . ... قول داده بود چاپشان کند. چند ماهی میشد که در نشرش را تخته کرده بودند. شبانه ریخته بودند و هر چه کتاب و دست نوشته بود یا سوزانده بودند و یا برای تفتیش برده بودند. تنها همین دست نوشته ها را توانسته بود ؛ از دیدشان پنهان کند. - " گزارشات رسیده حاکی است ؛ که عضو ارشد دانشجویان معترض در طی سخنرانی کوتاهی ، ضمن متهم کردن دولت به بی قیدی و بی مسؤولیتی در برابر مردم ؛ اشتغال و داشتن امنیت اجتماعی را حق طبیعی همه شهروندان اعلام کرد و به نشانه ی اعتراض به سالهای خفقان و سرکوب و به دفاع از حقوق شهروندی هم میهنان خود ، اقدام به خودسوزی کرد. ... " قلبش لحظه ای از تپش افتاد. نفسش گرفت . درست شبیه به یک سکته ی ناقص . پاهایش شل شد و روی تخت افتاد. از دهانش کف زرد بیرون آمد. دیشب سخنرانیش را برایش خوانده بود ؛ امروز مو به موی آن را رادیو تکرار کرد. باورش نمیشد. به لرزه افتاد ؛ روح و جسمش با هم. اگر صدای کریه کلاغها نبود ؛ شاید به هوش نمیآمد. جهان و همه ی اجسام آن به حرکت در آمده و گرداگردش به سماع برخاسته بودند. بلند که شد هنوز منگ بود. نفسش بالا نمیآمد. به سرعت خودش را به پنجره رساند. پنجره را که باز کرد ؛ قار قار کلاغها هجوم آورد به سینه اش . نفسش برگشت . بغض بود ؛ ترکید ؛ گریه شد. رساتر از روضه ی غمبار کلاغها ؛ زار میزد : ... چــــــرا ؟؟؟ به خود که آمد ؛ ساعتها گریسته بود. سر آویزانش را از کنار پنجره بالا آورد. با شدت گرفتن صدای قار قار کلاغها ، تصویر محو شان ، درجلوی چشمانش جان گرفت. حلقه ی کلاغها به گرد کلاغ سیاه پیر تنگ تر شده بود. هنوز بی هیچ تکانی ، چشمانش را بسته بود. انگار این را جایی دیده باشد. نمیدانست که خواب میبیند یا آنرا قبلا در خواب دیده است؟ پرهای براقش ، رنگ باخته بود و در خود مچاله شده بود. دیگر حس ترسش را برانگیخته نمیکرد ؛ برعکس ؛ دلش برایش سوخت. شاید اصلآ مرده بود . اما هنوز حرکت سنگین نفسهایش را از لا به لای پرهایش حس میکرد. - " شواهد امر حاکی است تا کنون حدود بیست و یک نفر از دانشجویان در اعتراضی بی سابقه نسبت به سیاست ها ی دولت اقدام به خودسوزی در ملاء عام کرده اند. طبق آخریت گزارشات رسیده مأموران امنیتی جهت سرکوب ، اقدام به تیر اندازی به سمت دانشجویان کرده اند که منجر به کشته شدن چهار دانشجو و زخمی شدن بیش از دوازده تن از متحصنین شده است. بر همین مبنا دولت دقایفی پیش با اعلام حکومت نظامی ، سعی در کنترل مردمی دارد که در راههای منتهی به میدان انقلاب ، برای پیوستن به صف دانشجویان با نیروهای امنیتی درگیر شده اند. ... " تا حالا حرفی نزده بود که به آن عمل نکرده باشد. خبرها او را از ابهام طنز آلود حرفهای دیشب کوروش بیرون آورده بود. اما ته دلش باز آرزو میکرد که کوروش یک بار هم که شده به حرفی که زده بود ؛ عمل نکرده باشد. هوای بیرون اتاق و خبرهای رادیو کمی او را از حالت منگی بیرون آورده بود. با جیغ کلاغها دوباره نگاهش به سمت کلاغ سیاه چرخید. با همان چشمان بسته ؛ بدنش شروع به لرزیدن کرده بود. با شدت گرفتن لرزه ها ؛ صدای جیغ مانند کلاغهای دیگر اوج میگرفت . کلاغ سیاه برای لحظه ای چشمانش را باز کرد و صاف به چشمان دخترک خیره شد. تلاقی نگاهشان ثانیه ای بیشتر طول نکشید. این نگاه را فقط یکبار، آنهم درون چشمان جغد تجربه کرده بود. به زهر میمانست تا نگاه. ... چشمانش را که بست ؛ افتاد و تلف شد. کلاغها به حالتی غریب پرهایشان را بی آنکه بپرند به هم میزدند. قار قارشان به مارش عزا شبیه شده بود. ... ترسید. ... وحشتزده پنجره را بست. ... این را جایی دیده بود. ... دلش آشوب بود. ذهنش را زیر و رو کرد. این تصاویر در کجای خاطره اش گم شده بود؟... نگاهش به دست نوشته های کوروش افتاد. - " در طی درگیری های خیابانی که از ساعاتی پیش میان مردم و مأمورین امنیتی شکل گرفته است ؛ سه تن از مأمورین به هلاکت رسیدند. هر لحظه به تعداد معترضین مردمی و دانشجویی افزوده میشود. ... " دست نوشته های کوروش را ورق زد . بهت سراسر وجودش را گرفت. آخرین نوشته اش بود. شروع داستانش این بود: با صدای قار قار چند کلاغ از خواب بیدار شد. ...
* ژک : سخنی که از روی خشم و غضب و دلتنگی ، در زیر لب بگویند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط زرتشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میخواستم تنها از سینما بنویسم اما درد مردمانم و سایه سیاه سرزمینم مانعم شد. سینمای نوین تنها در زهدان جامعه ای نوین شکوفا میشود. ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
سینمای ایران سینمای جهان شعر یادداشت و مقاله داستان کوتاه |
|
RSS
|