تبليغاتX
سینمای نوین
تحلیل سینمای ایران و جهان با هدف رسیدن به یک تئوری سینمایی متناسب با سینمای ایران

ژک *

 

به دانشجویان زندانی 18 تیر

ـــــــــــــــــــ

 

 

با صدای قار قار چند کلاغ از خواب بیدار شد. ساعت 6.30 صبح بود. پنجره اتاق را باز کرد . روی پشت بام همسایه که راه دیدن آسمان را سد کرده بود ؛ فوجی از کلاغها نشسته بودند. ترسید . پنجره اتاق را به سرعت بست. هنوز خوابش میآمد. شب قبل تا سر زدن سپیده تلفنی  با کوروش حرف زده بود. یاد حرفای دیشب افتاد :

-  مگه چی دارم که واسه از دست دادنش بترسم ؟

- من ... ناسلامتی دیگه نامزدیم.

- عشق بدون نون و آب یا به تنفر ختم میشه یا تحمل.

دست و صورتش را شست . اما هنوز احساس تمیزی نمیکرد. قار قار کلاغها به شکل وحشتناکی روحش را میلرزاند. یک هفته ای میشد که مثل همه مردم از خانه به جز برای خرید واجب روزانه خارج نشده بود. ... کشور در آستانه ی جنگی بزرگ قرار گرفته بود. دولت تنها یک هفته فرصت داشت تا شرایط کامل جامعه بین المللی را بپذیرد.  دیروز رئیس جمهور با همان لبخند کذایی همیشگی ، جامعه جهانی را تهدید کرده بود که ملت برای مبارزه با استکبار و تحقق آزادی تا آخرین قطره خون در برابر آنها مقاومت خواهند کرد. ... طاقت نیاورده بود ؛ شیشه تلویزیون را شکسته بود. ... رادیو دستیش را روی موج رادیو فردا تنظیم کرد و ناشتا نخورده سیگاری گیراند.

- " صبح امروز تعداد زیادی از دانشجویان با تجمع در میدان انقلاب خواستار حقوق مدنی خود از قبیل شغل ، بیمه اجتماعی و آزادی بیان شدند. ... "

دود سیگار از گلویش پایین نرفته ؛ سرفه شد . توی دستشویی خون بالا آورد. صدای زهر ماری کلاغها تمامی نداشت. دلش شور میزد. تلفن خانه کوروش را شماره گیری کرد . کسی گوشی را برنداشت. سه روز بود که دولت به دلیل کنترل نا آرامی های داخلی خطهای موبایل را قطع کرده بود. خواست لباسش را بپوشد برود میدان انقلاب . یادش آمد به دلیل اعتصاب عمومی ؛ هیچ اتومبیلی در سطح شهر تردد نمیکرد. ... خواست به مینا زنگ بزند تا با دوچرخه ی برادرش ، خودش را به میدان برساند ... بیفایده بود. ... سر کوچه نرسیده ، مأمورین امنیتی دستگیرش کرده بودند ... آخه توی شهر مرده ها زندگی میکرد ؛ لامذهب. تنها چیزی که قدغن نبود مردن و دم نزدن بود. این فکر خودش نبود ؛ حرفای کوروش بود که دیشب زده بود به سیم آخر:

- این یه شروعه ... سپیده بزنه خبرش تو دنیا یپیچیده .

هر چه فکر میکرد معنی این حماقت را نمیفهمید. همیشه به " هدایت " ایراد میگرفت که چرا قبل از خودکشی چند تا از این نکبتی ها رو به درک واصل نکرده بود. دیشب همین حرفش را زد توی چشمش؛ هیچی نگفت.

هوای اتاق گرفته بود. ترسید لای پنجره را باز کند ؛ اول از فوج سیاه کلاغها که قصد رفتن نداشتند ؛ دوم از سوز سرمای زمستان که تا مغز استخوان آدم رسوخ میکرد. حال تهوع داشت.

- " سازمان مرکزی دانشجویان متحصن در میدان انقلاب طی بیانیه ای اعلام کرد : در صورتیکه دولت به خواسته های حقوقی و مدنی آنها پاسخ ندهد به نشانه ی اعتراض ملی دست به خودسوزی دسته جمعی خواهند زد. دانشجویان مذکور که از صبح امروز ... "

قبل از اینکه به دستشویی برسد ، بالا آورده بود. حتی زمانی که گوشی تلفن را گذاشت حرفهای کوروش را زیاد جدی نگرفته بود. یک لحظه آرزو کرد که همه ی اینها را خواب دیده باشد. هوای اتاق قابل نفس کشیدن نبود. با ترس گوشه ی پنجره را باز کرد. تعداد کلاغها زیادتر شده بود. متوجه شد که غالب کلاغها دور مرکزیت خاصی گرد شده اند. بیشتر خیره شد. هیچگاه کلاغی به این سیاهی ندیده بود. جثه اش به مراتب از دیگر کلاغها بزرگتر بود. پرهای سیاهش برق میزد . چشمانش را بسته بود و در حالت خلسه ی ویژه ای ، بی هیچ صدا و جنبشی ، در میان غوغای قار قار دیگر کلاغها ، انگاری مرده بود. ... ترسید. ... به سرعت پنجره را بست. دست و دلش با هم به لرزه افتاده بود. ناخواسته به سمت پاکت سیگارش رفت و سیگار دیگری گیراند. حال دق داشت.

- " طبق آخرین گزارشات رسیده ؛ نیروهای امنیتی با شلیک هوایی و گاز اشک آور ، اقدام به متفرق کردن دانشجویان معترض کرده و تمامی راههای منتهی به میدان انقلاب را مسدود کرده اند.  مقامات امنیتی تهدید کرده اند که در صورتیکه دانشجویان به تحصن خود پایان ندهند ... "

طاقتش طاق شده بود. مانتوی چهارخانه ای را که با هم خریده بودند ؛ تنش کرد . روسری نپوشیده ؛ پشیمان شد. به یاد قولی که به کوروش داده بود ؛ افتاد. ... به قولی  که داده بود ؛ نفرین کرد. ... چرا قسمش داده بود که امروز تحت هیچ شرایطی از خانه خارج نشود؟  ... مانتو را از تنش کند و به سمت کتابخانه رفت. دستنوشته های کوروش را در آورد. شعرهایش آرامش میکرد. همه ی شعرهایش را خواند ؛ با صدایی بلندتر از قار قار کلاغها . ... قول داده بود چاپشان کند. چند ماهی میشد که در نشرش را تخته کرده بودند. شبانه ریخته بودند و هر چه کتاب و دست نوشته بود یا سوزانده بودند و یا برای تفتیش برده بودند. تنها همین دست نوشته ها را توانسته بود ؛ از دیدشان پنهان کند.

- " گزارشات رسیده حاکی است ؛ که عضو ارشد دانشجویان معترض در طی سخنرانی کوتاهی ، ضمن متهم کردن دولت به بی قیدی و بی مسؤولیتی در برابر مردم ؛  اشتغال و داشتن امنیت اجتماعی را حق طبیعی همه شهروندان اعلام کرد و به نشانه ی اعتراض به سالهای خفقان و سرکوب و به دفاع از حقوق شهروندی هم میهنان خود ، اقدام به خودسوزی کرد. ... "  

قلبش لحظه ای از تپش افتاد. نفسش گرفت . درست شبیه به یک سکته ی ناقص .  پاهایش شل شد و روی تخت افتاد. از دهانش کف زرد بیرون آمد. دیشب سخنرانیش را برایش خوانده بود ؛ امروز مو به موی آن را رادیو تکرار کرد. باورش نمیشد. به لرزه افتاد ؛ روح و جسمش با هم. اگر صدای کریه کلاغها نبود ؛ شاید به هوش نمیآمد. جهان و همه ی اجسام آن به حرکت در آمده و گرداگردش به سماع برخاسته بودند. بلند که شد هنوز منگ بود. نفسش بالا نمیآمد. به سرعت خودش را به پنجره رساند. پنجره را که باز کرد ؛ قار قار کلاغها هجوم آورد به سینه اش . نفسش برگشت . بغض بود ؛  ترکید ؛ گریه شد. رساتر از روضه ی غمبار کلاغها ؛ زار میزد : ... چــــــرا ؟؟؟

به خود که آمد ؛ ساعتها گریسته بود. سر آویزانش را از کنار پنجره بالا آورد. با شدت گرفتن صدای قار قار کلاغها ،  تصویر محو شان ، درجلوی چشمانش جان گرفت.  حلقه ی کلاغها به گرد کلاغ سیاه پیر تنگ تر شده بود. هنوز بی هیچ تکانی ، چشمانش را بسته بود. انگار این را جایی دیده باشد. نمیدانست که خواب میبیند یا آنرا قبلا در خواب دیده است؟  پرهای براقش ، رنگ باخته بود و در خود مچاله شده بود. دیگر حس ترسش را برانگیخته نمیکرد ؛ برعکس ؛ دلش برایش سوخت. شاید اصلآ مرده بود . اما هنوز حرکت سنگین نفسهایش را از لا به لای پرهایش حس میکرد.

- " شواهد امر حاکی است تا کنون حدود بیست و یک نفر از دانشجویان در اعتراضی بی سابقه نسبت به سیاست ها ی دولت اقدام به خودسوزی در ملاء عام کرده اند. طبق آخریت گزارشات رسیده مأموران امنیتی جهت سرکوب ، اقدام به تیر اندازی به سمت دانشجویان کرده اند که منجر به کشته شدن چهار دانشجو و زخمی شدن بیش از دوازده تن از متحصنین شده است. بر همین مبنا دولت دقایفی پیش با اعلام حکومت نظامی ، سعی در کنترل مردمی دارد که در راههای منتهی به میدان انقلاب ، برای پیوستن به صف دانشجویان با نیروهای امنیتی درگیر شده اند. ... "

تا حالا حرفی نزده بود که به آن عمل نکرده باشد. خبرها او را از ابهام طنز آلود حرفهای دیشب کوروش بیرون آورده بود. اما ته دلش باز آرزو میکرد که کوروش یک بار هم که شده به حرفی که زده بود ؛ عمل نکرده باشد. هوای بیرون اتاق و خبرهای رادیو کمی او را از حالت منگی بیرون آورده بود. با جیغ کلاغها دوباره نگاهش به سمت کلاغ سیاه چرخید. با همان چشمان بسته ؛ بدنش شروع به لرزیدن کرده بود. با شدت گرفتن لرزه ها ؛ صدای جیغ مانند کلاغهای دیگر اوج میگرفت . کلاغ سیاه برای لحظه ای چشمانش را باز کرد و صاف به چشمان دخترک خیره شد. تلاقی نگاهشان ثانیه ای بیشتر طول نکشید.  این نگاه را فقط  یکبار، آنهم درون چشمان جغد تجربه کرده بود. به زهر میمانست تا نگاه. ... چشمانش را که بست ؛ افتاد و تلف شد. کلاغها به حالتی غریب پرهایشان را بی آنکه بپرند به هم میزدند. قار قارشان به مارش عزا شبیه شده بود. ... ترسید. ... وحشتزده پنجره را بست. ... این را جایی دیده بود. ... دلش آشوب بود. ذهنش را زیر و رو کرد. این تصاویر در کجای خاطره اش گم شده بود؟... نگاهش به دست نوشته های کوروش افتاد.

- " در طی درگیری های خیابانی که از ساعاتی پیش میان مردم و مأمورین امنیتی شکل گرفته است ؛ سه تن از مأمورین به هلاکت رسیدند. هر لحظه به تعداد معترضین مردمی و دانشجویی افزوده میشود. ... "

دست نوشته های کوروش را ورق زد . بهت سراسر وجودش را گرفت. آخرین نوشته اش بود. شروع داستانش این بود:

 با صدای قار قار چند کلاغ از خواب بیدار شد. ...

 

 

* ژک : سخنی که از روی خشم و غضب و دلتنگی ، در زیر لب بگویند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط زرتشت | 

 

 سیزده ( قسمت دوم ) :

 

 

چیه؟ ... باز هم که من رو خر فرض کردید. مگه نگفتم با این نشانه گذاریهای احمقانه داستان به این قشنگی رو خراب نمیکنم. بهتون بر نخوره ولی خیلی آی کیوتون پایینه که فکر کردید بعد از تحمل اون فشار عظما و کلی بد و بیراه شنیدن و ضایع شدن ؛ اون بلیط نازنین رو دو دستی پیشکش اون دختر خانوم میکنم. آخه دیوونه ها اگه بلیط رو میدادم به اون بعدش خودم چه خاکی به سرم میکردم؟... بگذریم داشتم میگفتم. ...

 برگشتم. دیگه شکی نداشتم که از من خیلی خوشش اومده ( ای ول اعتماد به نفس) . رفتم کنارش ایستادم. ولی مگه میتونستم حرف بزنم؟ لالمونی گرفته بودم. مثل بید بگم ، کم گفتم ؛ ولی باور کنید مثل دیاپازونی که از صدای رضا زاده به ارتعاش در اومده میلرزیدم. خاک تو سر دهاتیم بکنن همیشه تو گفتن جمله اول مثل خر تو گل گیر میکردم . آخه چی بگم؟ یه دفعه یاد اون جمله همیشگی افتادم : " ببخشید میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ " ... نه. خیلی چیپه. ضایع است. سریع میفهمه بچه شهرستانی هستم و تازه اومدم تهران. باور کنید چهار صد جمله مختلف از تولستوی و داستایوفسکی و ...  تو ذهنم رژه رفت تا نمیدونم چی شد که آخرش باز هم رسیدم به همون جمله کلیشه ای و احمقانه. دل رو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد.  خیلی متین و شمرده گفتم:

 -ببخشید چهره تون خیلی آشناست ؛ قبلآ جایی همدیگه رو ندیدیم؟

با همون لبخند دیوونه کننده ش و با همون نگاهی که پوست و استخوون روح آدم رو میلرزوند گفت: 

- آره. ... یادتون نمیاد؟

کف کرده بودم. اول از همه از صدای زیبا و با وقارش و دوم از اینکه الکی الکی یه چیزی تو هوا گفته بودم درست از آب در اومده بود. مغزم رو زیر و رو کردم ببینم کجا دیدمش. خلاصه هر چی این پوکدونی رو به کار انداختم یادم نیومد. آخه مگه میشه من چنین فرشته ای رو دیده باشم و از ذهنم پاکش کرده باشم؟ خیلی محترمانه با کلی تعجب گفتم :

-         متأ سفم. ... یادم نمیاد. ... قبلأ کجا زیارتتون کردم؟

میدونید چی گفت؟ ... حالا نمیخواد به مختون زیاد فشار بیارید. قبلأ یه بار همه تون رو تست کردم. میدونم همه تون آی کیوتون صده . خیلی محترمانه گفت:

-         .................... جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اِه . ... با خودم فکر کردم : " مگه میشه؟... چرا یه دفعه اینجوری و با این جدیت گفت جهنم؟... بچه پررو . یه خرده نگاهش کردم چی به خودش گرفته. تازه اصلأ از اولش اون داشت من رو با نگاش قورت میداد. ولی بیخیال نباید کم بیارم." سریع از شوکی که به من وارد کرده بود ؛ اومدم بیرون و با یه لبخند ملیح گفتم:

-         اِه ... چه جالب... یادم اومد. ... جهنم ، طبقه دوم بود. ... البته شما از طبقه هفتم اومده بودید. آره آره خوب یادم میاد که یه طناب بزرگ بسته بودن به موهاتون و از سقف آویزونتون کرده بودن. ... جرمتون چی بود؟ ... آه یادم اومد : بد حجابی. ...خوشحالم که دوباره میبینمتون . ... چند وقته برگشتید؟

-         برنگشتم ؛ دارم توش زندگی میکنم. ... البته فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید. ... چون تا اونجا که یادمه من فقط توی جهنم ناظر بودم و این شما بودید که برای گرفتن یه بلیط همه جور فلاکتی رو تحمل میکردید.

باز هم لبخند زد ولی اصلأ لبخند زیبایی نبود. بد جوری زده بود توی ذوقم. بی معرفت صاف دست گذاشته بود رو نقطه ضعف من. ولی از حاضر جوابیش خوشم اومده بود.یه ته لهجه ی خاصی داشت. معلوم بود تهرانی نیست. نمیدونم چرا دلم به شکل غریبی میخواست حقیقت پشت پرده روحش رو کشف کنه. خندیدم.

-         شخصیت جالبی به نظر میرسید. ... البته به شرطی که شوق سینما رو با فلاکت اشتباه نگیرید.

خندید و نگاه عمیق و معنا داری کرد وگفت:

-         ناراحت نشو. جواب شوخیت رو میخواستم بدم.

-         شما اهل کجایید؟

-         جهنم. ... همشهری هستیم ؛ نه؟

و باز هم خندید.

- بدم نمیاد همشهریتون باشم. ... راستی چه فیلمی رو میخواید ببینید؟

- شب نشینی در جهنم.

وباز هم خنده ای بلندتر. مونده بودم بهش چی بگم. هر چی میگفتم جواب سر بالا میداد. نگاهم افتاد به ساعتم. کم کم باید فیلم رو شروع میکردن. میون دو راهی گیر کرده بودم. نه دوست داشتم یه پلان از فیلم رو از دست بدم و نه دلم میومد از این دختر خانوم عجیب جدا بشم. یه خرده خودمو جدی گرفتم و گفتم:

-         ببخشید فیلم داره شروع میشه و من باید حتمأ ببینمش. میتونم بهتون شماره بدم؟

-         من از کسی شماره نمیگیرم.

-         ... ولی هیچ چیز مطلق نیست. همیشه استثنا هم وجود داره.

-         بله . ... اما بهتون گفتم که ... فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید.

-         میتونم بپرسم چرا این فکر رو میکنید؟

نگاهی به ساعتش انداخت و یه خرده اطراف رو نگاه کرد و گفت:

-         من تا دو ساعت دیگه بیکارم . اگه دوست داری میتونیم تو این فاصله با هم باشیم.

چه آزمون سختی. اصلأ دلم نمیخواست بعد از اون همه بدبختی فیلم رو نبینم. اما  خواهش دل رو هم نمیشه نادیده گرفت. گفتم :

-         خوشحال میشم بیشتر با شما آشنا بشم.

همه وجودم به لرزه افتاده بود. قلبم چهار نعل تو سینه میتاخت. حال غریبی داشتم. تا حالا هیچ دختری اینجوری مسخم نکرده بود. یه نگاه به بلیط سینما که تو دستام مچاله شده بود انداختم و بی درنگ گذاشتمش تو جیبم. صاف توی چشای هم خیره شده بودیم. هیچوقت اون نگاه از جلوی چشام پاک نمیشه. یه هاله اشک توی چشمهاش نشسته بود. خیلی آروم گفت :

- بیست هزار تومن میگیرم. ... فقط هم یه بار. ... خونه که داری؟

انگار یه بمب هسته ای تو روحم ترکید. خشکم زد. باورکردنی نبود. آخه اصلأ بهش نمیخورد. ...

بدون اینکه چیزی بگم راهم رو کج کردم. نمیتونستم دیگه بهش نگاه کنم. دوست نداشتم اون چشمها رو با یه تصور دیگه ببینم. آروم رفتم تو سینما. ولی همش روی پرده دو تا چشم میدیدم که یه هاله اشک پوشونده بودش و بی وقفه میگفت: " بیست هزار تومن میگیرم. ... " .

 دیگه هیچ وقت به هیچ نگاهی اعتماد نکردم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط زرتشت | 

به بهانه جشنواره فجر:

 

 

 

 

 

سیزده: (قسمت اول)

 

 

اولین باری بود که فضای جشنواره رو میچشیدم. آنچنان باد سردی میاومد که تا فیه خالدون

 

آدم یخ میزد ؛ (به آتیش گرفتن های امروزش در). یادش به خیر. واقعآ که چه قدر خل و چل

 

بودیم . یه مشت دله دیوونه که برای دیدن فیلم " ایثار " روی پرده سینما ، اونهم به زبان

 

اصلی ؛ ( یا حضرت مخ ) ، دو ساعت روبروی سینما عصر جدید صف میکشیدیم. اون

 

زمان کلی حس هنرمند بودن برمون داشته بود و مثل همۀ هنرمندان اصیل ایرونی موهامون

 

رو بدون اینکه یه شونۀ کوچولو بهشون بکشیم ؛ تا روی شونه هامون بلند کرده بودیم ؛ (هر

 

که مویش بیش فضلش بیشتر). واقعآ افت داشت که کسی بتونه زاغ سیاهۀ دک و پوز

 

خوشکلمون رو چوب بزنه. خلاصه اینکه صورت نگو مو بگو. ...

 

هنوز به صف طولانی هنرمندان نازنینی که بَلا نسبت شما مث سگ تو صف میلرزیدن

 

نرسیده بودم که یکی از همکلاسی های نازنینم رو دیدم که اوایل صف ایستاده. قند که چه

 

عرض کنم ؛ شیرینی دانمارکی ( ببخشید شیرینی گل محمدی ) تو دلم آب شد. خودم رو زدم

 

به اون راه و زرتی پریدم اول صف و کنار دوست عزیزم ایستادم و بیخیال از بد و بیراه

 

جماعت پشت سر( که گهگاهی از حد شرع و عرف هم خارج میشد) با رفیق شفیق مشغول

 

بحث راجع به میزانسن های تارکوفسکی فقید شدیم. راستش اولش یه خرده احساس شرم کردم

 

؛ از اینکه میون این همه هنرمند باکلاس ، که با کلاه بِرِه و کیفهای رو دوش انداخته و

 

نگاههای عاقل اندر سفیه ، بسیار منظم در صف ایستاده بودند ، به خودم اجازه دادم که یک

 

عمل غیرمتمدنانه انجام بدم . اما عشق جشنواره همه این مسائل رو تحت الشعاع خودش قرار

 

میداد.

 

رفیق شفیق من که ساعت های اولیه صبح تونسته بود رتبه دوازدهم رو توی صف کسب کنه

 

؛ کتاب " تصاویر دنیای خیالی " بابک احمدی" رو گرفته بود دستش و موقرانه به اون زل

 

زده بود. میتونم قسم بخورم که معنی یه جمله ش رو هم نمیفهمید. پای بی مرامی من نذارید

 

ولی خدا وکیلی بی استعداد ترین بچه کلاس بود. در هر حال به یمن وجود ایشون ما هم رفتیم

 

تو صف و شدیم نفر سیزدهم. اَی بخشکی شانس. این عدد نحس تا همین الان دست از سر من

 

برنمیداره. ...چیه؟ ... حتمأ فکر کردید بلیط گیرم نیومد. ... اشتباه نکنید. ... فکر کردید با این

 

نشانه گذاریهای احمقانه قصه به این قشنگی رو خراب میکنم؟ ... . اتفاقأ بعضی وقتها همین

 

عدد سیزده کلی خوش اقبالی برای آدم میاره. باور نمیکنید هنوز از فکر اینکه این عدد سیزده

 

بد شگونه و حتمأ آه پشت سری ها یقه منو میگیره و بلیط گیرم نمیاد ؛ بیرون نیومده بودم که

 

چشمم افتاد به یک دختر خانم محترم که روبروی من ایستاده بود و به شکل خاصی به من

 

خیره شده بود. یکدفعه شیرینی گل محمدی که چه عرض کنم نیزاری از شکر کوبایی نه که

 

توی دلم آب بشه ؛ رویید. نگاهش دقیقأ شبیه نگاه اینگرید برگمن بود به همفری بوگارت توی

 

فیلم کازابلانکا. باور کنید راست میگم. اینقدر این نگاه گرم و عاشقانه بود که از حرارتش دلم

 

میخواست همۀ لباسام رو درآرم و بپرم تو استخر آب. نمیدونم چند ثانیه ، دقیقه یا شاید ساعت

 

این تلاقی نگاه طول کشید ولی خوب یادمه چیزی که دوباره من رو به فضای جشنواره

 

برگردوند ؛ فشار وحشتناک پشت سری هام بود که برای به دست آوردن بلیط به هیچ

 

دیارالبَشری رحم نمیکردند. تازه متوجه شدم که باجه فروش بلیط باز شده ومتصدیش داره

 

بلیط میفروشه. نه راه پس داشتم نه راه پیش. فقط سعی میکردم هر جور شده میون این فشار

 

عظما که از عقب و جلو به من وارد میشد مقاومت کنم و بتونم لا اقل تعادل خودم رو حفظ

 

کنم. الهی کور شه چشام و کاشکی اصلأ نگاهم به نگاه اون دختر خانم محترم نیافتاده بود که

 

حالا بخوام جلوی همون نگاه عزیز اینجوری ضایع بشم. بیشرفا به خاطر یک بلیط حاضر

 

بودن آدم بکشن. بین دو راهی گیر کرده بودم : از یه طرف دلم میخواست حتمأ این فیلم استاد

 

بزرگ سینمای فلسفی رو روی پرده عریض سینما (سالن شماره 3 عصر جدید؟؟؟) ببینم و از

 

قافلۀ فخر فروشان آبدوغ خیاری جامعۀ هنری عقب نیافتم ؛ از طرف دیگه داشتم زیر فشار

 

جماعت هنری و بیش از همه نگاه تیز اون دختر خانوم محترم لِه که نه ؛ ذوب میشدم.

 

سرتون رو درد نیارم . بالاخره به هر بدبختی بود بلیط رو گرفتم . باور نمیکنید اما من دقیقأ

 

آخرین نفری بودم که بلیط گیرش اومد. خیلی جالبه. تو دلم گفتم : ای وَل عدد سیزده. کلی ذوق

 

کرده بودم. واقعأ ارزش اون همه فشار رو داشت. اما هیچ وقت نگاه و حرفای رکیکی که

 

پشت سری من در اوج عصبانیت به من گفت یادم نمیره. اصلأ هم بهتون نمیگم چی گفت.

 

چون هم سرتون رو اَلَکی درد میآرم هم اینکه بیشتر از این نمیخوام پیشتون ضایع بشم. ...

 

یکدفعه به یاد نگاه اون دختر خانوم محترم افتادم. سخت ترین تصمیمی که در طول عمرم

 

گرفتم : آیا دوباره روی نگاه کردن به اون چشمهای عمیق رو داشتم؟ نه ... کار من نبود.

 

اصلأ روم نمیشد بعد از پشت سر گذاشتن اون حادثه فجیع در جلوی نگاه اون دختر خانم

 

معصوم به چشاش نگاه کنم. سریع خودم رو میون جمعیت انداختم تا برم توی سینما. اما

 

درست در لحظه آخر دل صاومرده من کار خودش رو کرد. نگاهم رو به عقب برگدوندم تا

 

برای بار آخر ببینمش. نگاهش مهربونتر شده بود وبا یه لبخند زیبایی که توی عمرم تجربه

 

نکرده بودم مستقیم به من خیره شده بود. شکر کوبایی اصل که چه عرض کنم عسل بهشتی

 

سراسر وجودم رو سرشار شیرینی کرد. ... برگشتم.

 

(جالبه بدونم که هر کسی چه تصوری دربارۀ آخر این ماجرا داره. حتمأ آخرش رو حدس بزنید و برام بنویسید.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط زرتشت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
میخواستم تنها از سینما بنویسم اما درد مردمانم و سایه سیاه سرزمینم مانعم شد. سینمای نوین تنها در زهدان جامعه ای نوین شکوفا میشود. ...

پیوندهای روزانه
سید ابراهیم نبوی
هفتان
دیگران
وازنا
زیرنویس
همایون شجریان
روزنامه اعتماد
داریوش آشوری
خبرگزاری فارس
عبدالکریم سروش
عطالله مهاجرانی و جمیله کدیور
انجمن شاعران ایران
ادبستان
آیدین آغداشلو
کاوه گلستان
مسعود بهنود
ماهنامه فیلم نگار
پرشیا فیلم
سبحان فیلم
خانه سینما
پایگاه خبری فیلم کوتاه
بخارا
بنیاد سینمایی فارابی
مستندسازان سینمای ایران
موزه هنرهای معاصر تهران
انجمن سینمای جوان ایران
سینمای مستند و تجربی
روزنامه شرق
بلاگ نیوز
سایت رسمی احمد شاملو
سایت رسمی صادق هدایت
مجله هنر
خانه هنرمندان ایران
شیدا محمدی
رادیو زمانه
نیک آهنگ کوثر
بنیاد هوشنگ گلشیری
عباس معروفی
عباس عبدی
منیرو روانی پور
هوشنگ گلمکانی
مسعود محرابی
پرویز جاهد
سی نت
محسن مخملباف
بهمن قبادی
سینما تئاتر
بانک جامع اطلاعات سینمای ایران
خبر گزاری مهر
بانی فیلم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
سینمای ایران
سینمای جهان
شعر
یادداشت و مقاله
داستان کوتاه
پیوندها
دوباره نو
یکی بود ... که یکی نبود
آن سوی لحظه ها
ونوس در برابر پاریس...
بوف تنهایی من
درخت نشین
نگارکویر
پیپ قرمز
رنگ خیال
زبان سینما
سلام سینما
فیلم کامنت
مستند ساز
خاطرات یک تدوینگر جوان
مولتی مینیمالیست
دغایغ
اتاق تاریک
بی خوابی
هنر آزاد
رویا بین ها
شرقی ترین ستاره
گوشه ی دل
پیازولوژی
سبکی تحمل پذیر هستی
بالا بلندتر از هر بلند بالایی
وقتی که ...
رهادرعشق
صلح جهان
لبخند تلخ
آخرین عابر
مثل آب برای شکلات
ناقصات العقول
عکس و عکاسی
اتاق آبی من
عکس های صابونی
سمفونی مردگان
یک نخ سیگار
نوشته
قصه آدم
عبرت
دختر الکلی
کتاب نوشت
یک فنجان قهوه
نامه هایی از تیمارستان
سینمای آماتور
شیخ حقگو
کودکی در پوست خرس
من گلم تو منگلی...
استالاگ هفده
فراتر از کلوسیوم
نوادگان کل قربون ( 18- )
پرده شیشه ای
سینما در سی نما
سینما روز
تاریخ سینما
دلنمک
ذهن زیبا
دو غریبه در شب
سینمای خودمونی
نان و عشق و سینما
دایره سرخ
سینماتوگراف
سینما ادیسه
من از نهایت شب حرف میزنم
زندگی راببوس
ديوونه خونه من
عشق یعنی باران
تاریخ سینما
چکامه
شبهای لبریز از هیچ
چکاوک
فلسفه يعني رنج
سرای سخن
starlke
باستان شناسی ايران
مترسک فیلسوف
روزمرگی های یک آپاچی
در همین نزدیکی
داستان کوتاه - شعر
تکنولوژی سینمایی و ویدئویی
اثر نو
چشمان کاملا بسته
دمادم
خرچنگ قورباغه
اندیشه ها
دفتر صد برگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar

WebGozar.com Counter code -->